|
مستانـــه های باد در پاییـز
از آثار خود نویسنده می باشد ( مگر نام کسی قید شده باشد)
|
منعم نکن ز شور ونشاط ...
[ بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 1:30 قبل از ظهر ] [ عبـــــاس عــــــابد ( ساوجی ) ]
[ ]
شبهایت پر ستاره باد روزهایت پر شور لحظه هایت با عشق لبخندی که از روی شوق نباشد دلواپسی ست. آغوشمان باز است برای غم! طلسم شده ایم !از خنده بیگانه....! آرزو شده است، در آغوش کشیدن وبوسیدن.... در انتظار معجزه نشسته ای؟ دیر می شود ،باید معجزه را آفرید. بیا معجزه کنیم ... [ بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 9:23 بعد از ظهر ] [ عبـــــاس عــــــابد ( ساوجی ) ]
[ ]
ناراحت می شوم می نویسم ، شادباشم می نویسم ! عین یک سیگاری که در هر صورت می کشد، حتی از روزگار. [ بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 9:13 بعد از ظهر ] [ عبـــــاس عــــــابد ( ساوجی ) ]
[ ]
بهترین ها را برای تو می نویسم ، چرا باید شک کنی؟ [ بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 9:9 بعد از ظهر ] [ عبـــــاس عــــــابد ( ساوجی ) ]
[ ]
از قاصدک انتظار خبر خوش دارم خبر بد را جغد هم می دهد. [ بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 9:7 بعد از ظهر ] [ عبـــــاس عــــــابد ( ساوجی ) ]
[ ]
آرزوها فراوانند آرزویت این بود کم رنگ شوی! شدی ، دلت، آرام گرفت؟ [ بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 9:5 بعد از ظهر ] [ عبـــــاس عــــــابد ( ساوجی ) ]
[ ]
آسمان جولانگاه من است زمین زیر بالهای من، قدرت لایزال پروردگار هستم. [ بیست و ششم اردیبهشت 1391 ] [ 8:58 بعد از ظهر ] [ عبـــــاس عــــــابد ( ساوجی ) ]
[ ]
ساغری گر بزمتان آراست یاد من کنید بی می و بی باده هم چون باده نوشان می روم
[ بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 10:9 بعد از ظهر ] [ عبـــــاس عــــــابد ( ساوجی ) ]
[ ]
نمی گویم هر روز هر زمان گاهی برای دیدنم برای شادی دلت به خانه ام بیا. پاییز پاییزم نمی دانی چه تماشایی ست رقص برگهای زرد در دستان باد مست. [ بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 0:46 قبل از ظهر ] [ عبـــــاس عــــــابد ( ساوجی ) ]
[ ]
روز را با یاد او … شب تنهایت گذاشته است نتوانی فریاد کنی. [ بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 9:43 بعد از ظهر ] [ عبـــــاس عــــــابد ( ساوجی ) ]
[ ]
اینها ،نه جواب است، نه لحظه های بیکاری. دلنوشته ای ست چکیده از ذره ذره تنم، از گوشت و پوست و استخوانم. سکوت تنها حربه ای ست که قادر به انجامش هستم. صدای باران را نمی شنوی؟ نگاه کن!. کار ما از گریه گذشته ست ، کاروان اشک ماست منزل به منزل می رود!. عمرو جوانی مان را به پای تو ریخته ایم، حالا دیگر برای که بنویسیم؟ فریاد بزن ، غرورت را نشکن، انسان بدون غرور ، انسان نیست. غرورت را نگهدار اما فریاد بزن، چنان رسا که همۀ چلچله هارا، سارهای روی سیمهای تلفن را، همه را به وحشت بیندازی. باران شو ببار، آرزو باش اما بزرگ، پناه باش اما برای همیشه. سقف ترک خورده نباش که،از ترس ریزش ، همیشه نگران باشم. [ بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 9:36 بعد از ظهر ] [ عبـــــاس عــــــابد ( ساوجی ) ]
[ ]
مادر را دوست داریم اما به او نمی گوییم تا روز مادر بشود!. اگر در این مدت اواز دنیا نرود وما هم باشیم با شاخه ای گل و احیانا" با کادویی به دیدارش می رویم تا بگوییم: مادر روزت مبارک ، مادر دوستت داریم . زندگی راهم دوست داریم اما چنان سخت وپیچیده اش می کنیم که لذت زندگی کردن را فراموش می کنیم مثل همان لقمه ای که دور سرمان می چرخانیم تا به دهانمان برسد.
زندگی ساده ودوست داشتنی است مثل همان لقمه ای که سخت به دست اش آورده ایم ! می توانیم مثل همۀ آدمهای با شعور با انگشتهای خود بر چینیم وبخوریم و از این سادگی لذت ببریم. تا اینکه با قاشق و چنگالی از جنس مرغوب ، دستهایی که ضد عفونی کرده ایم وسعی می کنیم دستهایمان را سه دور دور سرمان بچرخانیم تا به دهانمان برسد، برای خوردن همان لقمه.... این گونه می شود که زندگی سخت وطاقت فرسا می شود. مادرمان را دوست داریم اما به او نمی گوییم تا یکسال بگذرد شاید درهمین مدت از دنیا برود وحرف ناگفته مان در گلو بغض شود تا مرز خفگی ! اگر نمیرد ونمیریم ، روز مادر بشود . سخت کار کرده باشیم کادویی برایش تهیه کنیم وشاید شاخه ای گل تا روز مادر را تبریک بگوییم . تازه متوجه می شویم مادرمان چقدر از کار کردن زیادی ما در عذاب بوده........... [ بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 4:8 بعد از ظهر ] [ عبـــــاس عــــــابد ( ساوجی ) ]
[ ]
هروقت به قفل قدیمی صندوقچه نگاه می کرد، یاد گاو بازهای حرفه ای می افتاد، همانهایی که اغلب جانشان را بر سر هدفشون قربانی می کردند، برای خیلی ها مسخره به نظر می امد . مثل آن پارچه قرمزی که گاو بازها برای تحریک گاوها تکان می دهند تحریکش می کرد. از این تشبیه خنده اش می گرفت. ادامه مطلب [ بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 1:42 بعد از ظهر ] [ عبـــــاس عــــــابد ( ساوجی ) ]
[ ]
سلام گاهی در پیاده روی یک خیابان طویل البته شلوغ ، تنه می زنی ومی روی!. بعد از مدتی دوستی را می بینی می گوید: در فلان روز در فلان تاریخ تحویلمان نگرفتی ! هی به مغزت فشار وارد می کنی و سلولهای خاکستری را آزار می دهی، چیزی یادت نمی اید. حق داری ، چون در آن لحظه چنان با شتاب می رفتی که خیل افراد را نمی دیدی چه رسد به سوزنی در انبار کاه....... امروز صبح ، تا جایی که امکان داشت به دوستان از جنس حوّا سر زدیم وروزشان را تهنیت گفتیم با جمله کوتاهی اگر به شما نگفتیم نه اینکه فراموشتان کرده باشیم ، مثل همان خیابان شلوغ است وعجله.....روزتان گرامی باد [ بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 11:28 قبل از ظهر ] [ عبـــــاس عــــــابد ( ساوجی ) ]
[ ]
[ بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 1:9 قبل از ظهر ] [ عبـــــاس عــــــابد ( ساوجی ) ]
[ ]
سیب بوی تو را نمی دهد
دستم نمی رسد به حوالی شما دامن گشوده ام که بیفتی به دامنم شانه بچسبانی به شانه ام بدون سیب هُبُوط کنیم [ بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 0:28 قبل از ظهر ] [ عبـــــاس عــــــابد ( ساوجی ) ]
[ ]
غلط است آن که گوید دل به دل راه دارد دل من زغصه خون شد دل تو خبر ندارد! [ بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 0:25 قبل از ظهر ] [ عبـــــاس عــــــابد ( ساوجی ) ]
[ ]
اگر شیدا باشی ، با یک نگاه یک شهر را به هم می ریزی. [ بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 0:23 قبل از ظهر ] [ عبـــــاس عــــــابد ( ساوجی ) ]
[ ]
سیب هزار چرخ می خورد تا بیفتد!.
[ بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 0:21 قبل از ظهر ] [ عبـــــاس عــــــابد ( ساوجی ) ]
[ ]
هشدار! عشق است که بر تخت می نشاند و به صلیب می کشاند، وهم او که سر چشمه رویش است و هرس می کند.
[ بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 0:17 قبل از ظهر ] [ عبـــــاس عــــــابد ( ساوجی ) ]
[ ]
عشق را ، با عقل ومنطق کاری نیست. [ بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 0:15 قبل از ظهر ] [ عبـــــاس عــــــابد ( ساوجی ) ]
[ ]
باز بی خبر آمدی وقتی که انتظارت را نمی کشیدم! [ بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 0:13 قبل از ظهر ] [ عبـــــاس عــــــابد ( ساوجی ) ]
[ ]
پسری، چند دانه انار دزدیده سیب سرخ مزرعه ای هوس، چیدن دارد. [ بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 11:53 بعد از ظهر ] [ عبـــــاس عــــــابد ( ساوجی ) ]
[ ]
شعر رگ می زد شاعری داد می زد: خششششششششششششششک بیار. [ بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 11:50 بعد از ظهر ] [ عبـــــاس عــــــابد ( ساوجی ) ]
[ ]
در چهار راه حجاب دختری داد می زد مردم از یائسگی! رندی گفت: کفتری را بکُشید خون بچکانید بر دامن او [ بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 11:47 بعد از ظهر ] [ عبـــــاس عــــــابد ( ساوجی ) ]
[ ]
یک نفر سنگ زده جام دل ما، ترک بر دارد. [ بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 11:44 بعد از ظهر ] [ عبـــــاس عــــــابد ( ساوجی ) ]
[ ]
امروز هم با یاد تو گذشت...! فردا را، خدا بزرگ است. [ بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 11:40 بعد از ظهر ] [ عبـــــاس عــــــابد ( ساوجی ) ]
[ ]
کافی ست فقط ، درکم کنی، اختلاف بی معنی می شود. [ بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 11:36 بعد از ظهر ] [ عبـــــاس عــــــابد ( ساوجی ) ]
[ ]
گل را ، بخاطر عطر وبویش هدیه ات می کنم، نه بخاطر خارهایش، که دستت را زخم کند. [ بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 11:35 بعد از ظهر ] [ عبـــــاس عــــــابد ( ساوجی ) ]
[ ]
زیبایی ها را می بینم، به چشمهای آهو نگاه می کنم، نه به تیری که به پایش خورده! [ بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 11:32 بعد از ظهر ] [ عبـــــاس عــــــابد ( ساوجی ) ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |